جادویِ شعرِ پارسی
زاهد بودم ترانه گویم کردی/ سردفتر بزم و باده جویم کردی/ سجاده نشین باوقاری بودم/ بازیچه ٔ کودکان کویم کردی .
صفحات وبلاگ
 
نویسنده: (طلوع) - ۱٦ فروردین ۱۳٩٢
نویسنده: (طلوع) - ۱٠ اسفند ۱۳٩٠

 
حلقه: فروغ فرخزاد"
دخترک خنده کنان گفت: "که
چیست راز این حلقه زر
راز این حلقه که...
انگشت
مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر"
مرد حیران شدو گفت: "حلقه خوشبختی است،
حلقه زندگی است"
همه گفتند: "مبارک باشد!"
دخترک گفت: "دریغا که مرا باز در
معنی آن شک باشد"
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید
در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته، هدر!
زن
پریشان شدو نالید: "که وای! وای!
این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و
رخشندگی است
حلقه بندگی و بردگی است

 
پاسخ به شعرِ  حلقه

یادت هست ؟
که زِ من پرسیدی : چیست این حلقه ی رنگارنگ؟
که گرفته است انگشت مرا سخت
در بَر خود این سان تنگ
گفتم این حلقه ی بخت خوش واقبال تو زیباست
ولی بازاز قلب توشک آمد و تردید به پا خواست
سالها رفت و هنوز
 مانده تردید و گمان
یکسره در سینه ی زیبای تو، هرشب ،هر روز
که چرا نیست همه رسم وفا داری ودلداری و پیمان
شد همه زندگیت اینکه چه سان عهد گسستم زمیان
نیست این حلقه ی رخشنده ی تنگ
بهرِ تردید و یا طعنه و جنگ
قلب من مهر تو را دارد و کرده است ز بهرت آهنگ
گر که باشد دلت از عشق ومحبت همه لبریز ، نه سنگ
نویسنده: (طلوع) - ۸ دی ۱۳٩٠


گفتم : چشم به راهَم و دلتنگِ یار         گفت: می آید

گفتم : آفتابِ رخَش از پَسِ کوهسار      گفت : می آید

گفتم : شمیمِ  دلکَش و بویِ بهار             گفت : می آید

گفتم : روزِ خوشِ کاتبِ   این روزگار       گفت: می آید

گفتم : لشگری که بَرکَنَد زِ غم ، دمار       گفت: می آید

گفتم : سکه هایِ  زَر   هزار هزار             گفت : می آید

گفتم : مَهی  چو  خورشید آشکار              گفت: می آید

گفتم :     مرکبی  تیزپای و  راهوار             گفت : می آید

گفتم: کجاست؟ دلمرده ام و گرفتار         گفت: می آید

گفتم : دام نهاده ام بهرِ آن شکار           گفت : می آید

گفتم :  بخت چرا می کند زِ ما فرار؟         گفت: می آید

گفتم : شب است وگریزان زِ ما، نهار     گفت: می آید

گفتم : کجاست جوانمردی و ایثار                 گفت: می آید

گفتم :  ستون و خیمه گهی استوار           گفت: می آید

گفتم :  وصلی که علاج هست وتیمار     گفت : می آید

گفتم :   گل  که  بشکفد ز خنده ی  دلدار      گفت : می آید

گفتم : صبح از پَسِ این شبِ تار            گفت : می آید

گفتم : اجل دهد آیا مهلت دیدار؟            گفت : می آید

گفتم : آنکه بگشاید گره ز کار              گفت : می آید

گفتم :   نیامد ومانده ام چشم انتظار       گفت :  می آید

گفتم :  دل بستم به گفته ات این بار       گفت : می آید

گفتم : به  آمدنش امید دارم بسیار        گفت : می آید

 " گفتم"  گفتم و  استغاثه شد  تکرار    گفت : می آید

نویسنده: (طلوع) - ۱ مهر ۱۳٩٠

من  که  از این  حرفه ی   آبِ  روان  حظ  می کنم

از  بساطِ   محضرم ، چون  دوستان، حظ   می کنم

نظم  وترتیب  وتَدَبُر می زند   چون  لافِ  عقل

از  سهولت   در  امورِ   این   جهان   حظ  می کنم

مفتخر  هستم   که   با   حکمِ   قضا    سردفترم

از  قضای   روزگاران   همچنان     حظ   می کنم

تحفه ای  ناچیز  دارم   نزدِ  ملت  ، برگِ  سبز

درعوض از  لطفشان  در هر زمان حظ  می کنم

می فرستد  مهترم  حکمی  به  ضربِ و  نیشِ  تُند

می  کِشد  زِه  را  چنین  بَینِ    کمان حظ  می کنم

می نوازند  بهرمان   خُنیاگران سازِ دُهُل    از ثبتِ  کل 

چون فَنَرمی آید این  قِرِ کمراز بهرشان حظ  می کنم

مثل  قلیان  چون  به  جوش آید  سرم  از قیل  و قال

از  هجوم   و سیل  مردم  بی امان   حظ  می کنم

نیمه  شب ها  پاره  گردد رشته  خواب از خیال

 پس ببارد دیدگان  اشکم   نهان  حظ  می کنم

مرغِ  فکرم  می پَرَد  با هر  خیال  از بامِ  دل

می روم   از  ظنِ  خود تا  کهکشان  حظ  می کنم

بازی  نرد  است  نزدم   یا قماری  حق  و  مزد

در  گلو  می ماند  همچون  استخوان حظ می کنم

یا  به  پائین  می رود  چون   لقمه  یا درحلق  ما

برزخی  می ماند  او  نزدِ     دهان ، حظ  می کنم

گر  به   پا   گردد  شری  در  نزدِ  اصحابِ سند

چون  حقیر  و  کوته  است  دیوارمان  حظ می کنم

نزدِ   قاضی  چون  رَوَم  از بهرِ  استنطاقِ  شاق

 مجرمی  می داندم  سخت و  گران   حظ می کنم

مفلسم   ، یک  لاقبا     در   چشم   فرزند و عیال

نزد  ملت  مالکِ  هفت  آسمان  حظ  می کنم

می کنند  در پاچه  ام هر لحظه  یک تکلیف نو  

  مفت  ما را می خرند چون بردگان حظ  می کنم

گرچه تلخ است قصه ی سردفتری مخلص ولی

شعر ها  می گویم  و از شرحِ  آن  حظ  می کنم

نویسنده: (طلوع) - ۳٠ شهریور ۱۳٩٠

   پشتِ میزِ دفترم بودم پَلاس


قاطی و دیوانه ، در بیم وهراس

واژه ها را می نهادم جایِ خویش

چسبِ محکم زیرِ هریک چون سریش

زاغِ ملت می زدم چوب و چماق

تا به انجام آوَرَم این رنجِ شاق

در تطابق می نمودم چشم و ریش

تا سجل با واقع آید راست ، بیش

می زدم گاهی یکی "یک دستِ" ناب

بلکه افتد قصه ی مردم بر آب

می زدم امضاء و خط ها را محک

بلکه برخیزد زِ من تردید و شک

بر گرفته این کلاهِ خویش سخت

تا نیفتد از سرم بر زیرِ تخت

مدتی این قصه بر من راست شد

اندک اندک منطق ازمن کاست شد

یک مرض در من فتاد از این هراس

دائم الشک شد دلِ من نزدِ ناس

بس بلا نازل بشد بر فرقِ سر

نزد ما نارو بزد هر بی پدر

کارخود را پیش بردند با دروغ

وعده های آبکی همسانِ دوغ

هر که می آید کنون در نزد من

مجرم است از ظَنِ من ، نوعِ خَفَن

اصل بر جرم است و بر ذنب و گناه

بر برائت بسته ام هر کوره راه 

چون مقنی می کَنَد هر بنده چاه 

بدسگالی می کند ما را تباه

کیش ما شد این مرام و خُلق و خو 

منجلابی هست و ما در نزدِ او

سکته فائق می شود از این هراس

در نظر شد اژدهائی ، عام وخاص

سلب شد از نَفس من هر اعتماد

تکیه بر مردم همان ، یا رویِ باد

تیره و تار است نزدم هر سند

حرف مردم نزدِ ما هرسیخ چند؟!

من ندارم چشم خود را هم قبول

چون دروغ آمد بسی این عرض و طول

دیده ام یک چیز را خیلی عیان

کارِ دیگر زیر آن آمد نهان

چون برفت از قلب من علمِ یقین

جای او تردید و ظَن آمد چنین

عشق بودی در دلم روز نخست

پر کشیدی همچو مرغ از بام چُست

در طَبَق دادم به دفتر گوهرم

آتش آمد جایِ او در پیکرم

در تباهی رفت این عمرِ عزیز

این جهان و هم جهانِ رستخیز

نویسنده: (طلوع) - ٢٧ شهریور ۱۳٩٠


گرچه بستر دارد از کوهِ نمک
آب می جوشد به رویَش از فلک
خاک شوری ، بحر اندر پیچ و تاب
زیرِ آن چون برف و بالا پُر زِ آب
بسترِ او مخزنِ رودِ سهند
رشته هایِ سر به افلاکِ بلند
یک نگین از نقره بر ایران زمین
کَی توانی یافت دریائی چنین !
خاک ایران شیر و دریا چشمِ شیر
چشم بینا باید ایران یا کویر؟!
کور گردد دیده ام ای روزگار
گر که دریا را ببینم شوره زار

نویسنده: (طلوع) - ۱۸ شهریور ۱۳٩٠

گر نداری  نیم  و یک  در نزدِ خویش

ثبت  کُن  اسناد را  بر  چرمِ  میش

گر  گران  آمد  به  نَزدَت  چرمِ  گاو

برگِ   سبزی  چاره ی  این درد ونیش

گر  خزان  است و  پریشان هست برگ

ظهرِ آن  کاغذ  که نامش  هست فیش

گر  که  قحطی  زد در اینجا  نیز قبض

مات  کُن  آن کس  که نزدت  گشته  کیش

ثبت  کن  این  رنج    را  بر  برگِ  دل

خامه بر  دفتر نزن  ، بر  لوح ، بیش

بر  زمین  بگذار  این ابزارِ  پست

تا  نگردد  خاطرت  زین  پس   پریش

عقد رهن است  رزق تو  در نزدِ برگ  

هر  صباحی  می کند  نوعی  قمیش

آنگه   دارد  عقل  کَی  او    می دهد

نزدِ   دفتر ،  در  گرو ، انبوهِ  ریش ؟

نویسنده: (طلوع) - ٩ شهریور ۱۳٩٠

 

لبِ  دریا   چو  رفتی  یادِ  ما  کُن

اُفُق  را   از  دو  چشمانم نگا  کن

رطوبت  را  به  ژرفا در  نَفَس ده

ز دریا   قطره ای  زیبا  عطا کن

من  آنجا   هستم  و  در اندرونت

مرا   در  آبیِ  دریا   رها   کن

سپس   از  نو   به  تورِ  دیدگانت

به  سویِ  ساحلِ  عشقت   صدا کُن

دلم  تنگ  است  وغرق قعر دریاست

تو  نشکن  قلب  ما را  و وفا کن

نبودی  گر  شکیبا  بر  دل  من

دلت  را  از دل  تنگم   جدا  کن

نویسنده: (طلوع) - ٩ شهریور ۱۳٩٠

 
رفته تیراژت  به بالا شرکتِ  رایانه ای


پارس هستی یا طلیعه  ، نزد ما  یک  دانه ای

جیب  ما را کرده ای خالی تو ایامی   مَدید

با کپی کردن و آنگه  پَیست در برنامه ای

مثل  قلک  در دهانت  پول  می ریزیم لیک

خالی  از  هر مایه ای  و بی سر و سامانه ای

می زند  دائم  خطا  برنامه  بر لپ تاپ ما

دائم  الخَمر است    گوئی بر  دَرِ     میخانه ای

 می زنی  فَن ها  به ما با  رمز  و اسطرلاب خود

در  رقابت بین رندان  ،برترین رندانه ای

کرده ای با  صد حِیَل هر کار  را مسحور خویش

مثل  ویروسی  قوی در هر مَرَض  جانانه ای

بس  که  اذیت  می کنی و می خوری  از دخل  پول    

بهر  ما  سردفتران  باری به  دفترخانه ای

کی  گشاید  تا گره از مشکل  و  از  کار ما

خدمتی  شایسته  از یک  فاضلِ   فرزانه ای

خسته ایم  از  دادنِ  کولی به این کیسِ زمخت

بس  که بردیم  و نبوده   مصلحِ  جانانه ای

پیری  آمد  چشم  ما کم سو شد وخالی زنور

بس  که  با  این  موشواره  رفته ایم  هر لانه ای 

دیده ام  من صنف ها  در عالم  هستی  ولی

مثل  سردفتر  ندیدم  حرفه ی  شاهانه ای

هر  طرف  چون می رود او بهر امرِ دفتری

می نوازد  کلِ  اجزاء  ورا   سامانه ای

جمع  گشتند  شرکتی ها  گرد او همچون مگس

چون که شیرینی ست  بابِ  طبعِ هر دندانه ای 

وحی  مُنزَل  هست  اینجا چون  که نرخ  و تعرفه

هنگ   می گردد  بساطت  گر به  فکر چانه ای

مافیائی  هست  رسم  و پیشه  ی   ما نحن  فیه

در  هماوردی   کَی   آید   مسلک  مردانه ای ؟!

برزخی  می مانَد این برنامه ی رایانه ای

خواه در محضر بیاید  یا به هر  کاشانه ای

در  اسیری  می روی  گر  راه  بگشائی  بر  او

گرببندی  را  بر او  غافل  و  دیوانه ای

 

نویسنده: (طلوع) - ٤ شهریور ۱۳٩٠

برفت از نیمه تابستان ، چو مرداد

ورق برگشت و دفترخانه شد شاد

ز  رونق پس فتاد این کلبه ی  ما

سکوتی سخت وسنگین در نِت افتاد

شدند  سرگرم  یاران  بهر تحریر

که  غوغا کرده است این بار  و بیداد

به  نسیان رفته  است  هر کار دیگر

ز دستت  تا ابد  تحریر   ، فریاد

چه  آسان یار من  رفت و جلا کرد

مرا  در بیع  دینار و ثمن  داد

نمی گفتم  در اندوهت  اگر شعر

تو  کی می آمدی در ذیلِ اسناد؟!

گذشت  ازنیمه تابستان  چه زیبا

نسیمِ  دلکش آمد  ماهِ  مرداد

چه پیش آید؟  کِه دانَد سال دیگر؟

هم آوائی بوَد یا جمعِ  اضداد

پس از آن دوره های خشکسالی

کنون ابر آمد و باران شد آزاد

نباید  فرصت از کف داد ارزان

تورم  می رسد از  ره چو جلاد

به  زیر آنگه  می  آید حق تحریر

ز بالا  افتد او با تیغِ  شداد

درو باید نمود این تحفه اکنون

که طوفان در ره است و شدتِ باد

مطالب قدیمی تر »
(طلوع)
در این غروب بی پایان زندگی خود را (طلوع) نامیده ام به یاد طلوع از دست رفته زندگی. در هراسم از شب دیجوری که در راه است و امید دارم به پگاه زیبائی که شاید هرگز در افق دیدگانم آشکار نگردد. ای آفتاب سرزمین من در پَسِ کوه های بلند پنهان مشو . از غروبَت بیزارم و طلوع زیبایت را دوست دارم. +++++++++++++++++++++++++++ نقل اشعار وبلاگ با ذکر ماخذ و نام موجب امتنان است . +++++++++++++++++++++++
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :