حلقه: فروغ فرخزاد"
دخترک خنده کنان گفت: "که
چیست راز این حلقه زر
راز این حلقه که...
انگشت
مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر"
مرد حیران شدو گفت: "حلقه خوشبختی است،
حلقه زندگی است"
همه گفتند: "مبارک باشد!"
دخترک گفت: "دریغا که مرا باز در
معنی آن شک باشد"
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید
در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته، هدر!
زن
پریشان شدو نالید: "که وای! وای!
این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و
رخشندگی است
حلقه بندگی و بردگی است

 
پاسخ به شعرِ  حلقه

یادت هست ؟
که زِ من پرسیدی : چیست این حلقه ی رنگارنگ؟
که گرفته است انگشت مرا سخت
در بَر خود این سان تنگ
گفتم این حلقه ی بخت خوش واقبال تو زیباست
ولی بازاز قلب توشک آمد و تردید به پا خواست
سالها رفت و هنوز
 مانده تردید و گمان
یکسره در سینه ی زیبای تو، هرشب ،هر روز
که چرا نیست همه رسم وفا داری ودلداری و پیمان
شد همه زندگیت اینکه چه سان عهد گسستم زمیان
نیست این حلقه ی رخشنده ی تنگ
بهرِ تردید و یا طعنه و جنگ
قلب من مهر تو را دارد و کرده است ز بهرت آهنگ
گر که باشد دلت از عشق ومحبت همه لبریز ، نه سنگ