جادویِ شعرِ پارسی
زاهد بودم ترانه گویم کردی/ سردفتر بزم و باده جویم کردی/ سجاده نشین باوقاری بودم/ بازیچه ٔ کودکان کویم کردی .
صفحات وبلاگ
نویسنده: (طلوع) - ٦ فروردین ۱۳٩٠

پدرم  رفت و بِشُد تیره فلک  در نَظَرم

زِ جهان رَخت ببست و بشکست آن، کَمَرم

دیده بودم ، رخِ  زیبایِ پدر ،روزِ نخست

باز کردم ،چو  به فرمانِ خدا ،این بَصَرم

بست  اکنون، بُتِ من ، دیده  زِ دنیای فنا

زِ سَر افتاد، چه آسان ، پدرم ، تاجِ سرم

سیلِ اشک است  به  یادِ پدر اکنون جاری

چون قناری بشکست ، رفتنِ او، بال و پَرَم

هرچه دارم، همه از اوست، ز مال و  زِ  زَرَم

هرچه  هستم ، هنرِ اوست ، زِ علم و هنرم

نیک بودم  ،اگر از خلقت حق ،یا که جُز آن

یادگاری زِ پدر هستم  و  او را پسرم !

گر بپرسند :  خدا کیست ترا ، بعدِ خدا؟

بر  زبانم  فقط  این  واژه   بیاید : پدرم 

(طلوع)
در این غروب بی پایان زندگی خود را (طلوع) نامیده ام به یاد طلوع از دست رفته زندگی. در هراسم از شب دیجوری که در راه است و امید دارم به پگاه زیبائی که شاید هرگز در افق دیدگانم آشکار نگردد. ای آفتاب سرزمین من در پَسِ کوه های بلند پنهان مشو . از غروبَت بیزارم و طلوع زیبایت را دوست دارم. +++++++++++++++++++++++++++ نقل اشعار وبلاگ با ذکر ماخذ و نام موجب امتنان است . +++++++++++++++++++++++
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :