رنجنامه آخر سال (ابوالقاسم الوندی )

گله دارد بسی این بار  نوبخت
چرا ما غایبیم از دیده ها سخت ؟
به خشکی چوُن زَنَد این طبع و این نظم؟
چرا  گرما نمی پاید در این بَزم ؟
کنون وقت است گویم با تو دلدار
بسی از دردِ این دریایِ خونبار
گذشت این عمر گوهر در مصیبت
زدم بسیار بس بر رنج دل خط
ز بس آمد مرا دستور مافوق
هزاران حلقه زد بر دست من طَوق
شدم در جنگ با هر شخص و هر کَس
توان از من ربود این جنگها بَس
جنون درمن  بشد پیدا چه وحشی
نمی دانم کجا هستم ؟ چرا؟ کی؟
ز یک سو می نوازد ثبت آهنگ
فرا می خواندم از بهر یک جنگ
ز بهرم می کشد خط و نشانی
چنین  یا  گر چنان باشی نمانی !
خراجم نیز دردی لاعلاج است
به واقع پول زور و مثل باج است
گشوده مالیه رویم چو آتش
کمان وتیر خود را همچو آرش
در این سو جنگ دارد کارمندم
کمین او کرده بهر دسترنجم
شدم عاصی از این ارکان پنجم
که  رویش کرده در او یک کمی دُم
سوارم کرده او را نصِ قانون
بسی از جسم من او می مکد خون
برزمد سخت با من بهر پاداش
نبودی سال نو یا عید ای کاش !
بگیرد ماه اسفند کل تحریر
نگردد از حقوق و درصدش سیر
بمانم من خجل در نزد همسر
چه نوروزی ! چه عیدی ! بار دیگر
فقط  یک قطره ای گفتم ز دریا
شود هفتاد مَن این قصه ی ما
نگردد  باز هرگز چون مرا بخت
بگفتم شرح آن از بهر نوبخت
امیدم سال ناید مثل امسال
که از ما سَر بریزند و پَر و بال
سرودم   نظم خود در طرفه العین
که  ایمان  آوری شاید در این بَین
عمو هستی تو هم ای یار نوبخت
به خدمت بسته ام بر هرکسی رخت
اگر باطل شد ه این عمر در رنج
گهرها گشته پنهان زیر این گنج
شما یاران  همه هستید گوهر
چو شمعی در شب تاریکِ این دَهر 

/ 0 نظر / 16 بازدید