مرداب(الف الف طلوع)

پریشانم ز دست شغل دفتر
که بر پا آن کند هرلحظه ای  شر
شده دلخور ز دستم چون عیالم
که گویا باشدم یک جفت دیگر
کجا پس می رود این دخل هنگفت؟!
نگنجد در نهادش فقر، باور
ببیند چون فقط یک روی سکه
نهان است در نظر آن روی آخر
بکاود جیب و صندوق و حسابم
هویدا تا بگردد روی بهتر
شد او غافل ز هیچستان شویش
به پایم شد اسیر آن خوب و سرور
ندارد شغل دفتر باغ سبزی
ولو در دیدگان سبز است آن در
خراب است روی ما دیوار عالم
شداز سردفتری آوار بر سر
فرو رفته است محضر روی مرداب
بیامد منجلابش تا دم در
شود خاکم به سر ار من بمانم
به نزد ناکسان بی مزد وابتر

/ 2 نظر / 15 بازدید
محضردار

حرف دل ما رو میزنی دوست عزیز موفق باشی

بارعی

با سلام از بس که این شغل ، هر روز بدتر از دیروز می شه ، فقط اینو می تونم بگم که : خدایا ، از بدتر از اینش نگه دار . زنده باد .