فعل مجهول (الف الف طلوع )

ز هم  پاشید ، ارکان و اساسم

پرید از کله ام  هوش و حواسم

خماری خانه کرده در نهادم

نمایان گشتم و هر جا   پلاسم

اگر فعلم  چه مجهول و چه معلوم

و یا  اسمی  که عامم یا که خاصم

کنم پنهان خودم را بین ابیات

ردیف و قافیه باشد  لباسم

قصاصم  کرده اند  با چوبه دار

نمی دانم چه سان گیرم تقاصم

ز حسرت مردم و از نا امیدی

خدا داند  که  یاران  آس و پاسم

اگر جورم من آن  جور سیاهم

اگر حقم من آن حقم که ناسم

نگهبانم فقط ازبهرت ای یار

حریم عشق و احساس تو پاسم   

 

/ 0 نظر / 13 بازدید