حدیث جوانی (رهی معیری )

اشکم ،ولی به پای عزیزان چکیده ام

خارم ،ولی به سایه ی گل آرامیده ام

با یاد رنگ و بوی تو ،ای نو بهار عشق

همچون  بنفشه، سر به گریبان کشیده ام

چون خاک ، در هوای تو از پا فتاده ام

چون اشک، در قفای تو با سر دویده ام

من جلوه ی شباب،ندیده ام به عمر خویش

از دیگران، حدیث جوانی شنیده ا م

از جام عافیت ،می نابی نخورده ام

وز شاخ آرزو ،گل عیشی نچیده ام

موی سپید را، فلکم رایگان نداد

این رشته را، به نقد جوانی خریده ام

ای سر و پای بسته  ،به آزادگی مناز

آزاده من ، که از همه ی عالم بریده ام

گر می گریزم از نظر مردمان ، رهی

عیبم مکن ،که آهوی مرده ندیده ام

/ 1 نظر / 38 بازدید
صدای راهنما

بسیار عالی بود.. از حمید مصدق هم مطلب بذارید لطفا...مرسی...