افسانه مرگ (الف الف طلوع)

از آن سوی هستی کسی باز نیامد

تا بگوید

که بر  سرش چه آمد

رازی است سر به مهر افسانه مرگ ها

از درخت زندگی فرو می افتند

بارها و برگ ها

همه گم شدند دلبرانمان در این طوفان

چو ابری

که  ببارد رگباری وباران

 

وای مادرم کجاست

هنوز گرم است گونه ام از بوسه های آخرش

وای پدرم

که دست نوازشگرش

هنوز مانده بر سرم

نه نه من این دروغ را باور نمی کنم

یک لحظه را حتی با خیال مرگ سر نمی کنم

 

شبی که پدر مرده بود

نوری از آسمان

تابیده بود در دیدگانم بر همه جهان

آن پرتوی از دنیای جاودانی بود

قصه نبود

افسانه نبود

زندگانی بود

 

نه نه من این دروغ را باور نمی کنم

لحظه لحظه های زندگی را

با این فلسفه آخر نمی کنم

 

/ 0 نظر / 9 بازدید