آبرویِ سردفتر (ابوالقاسم الوندی )

اتفاقی   ناگوار  آمد   به  بار
بسته شد یک محضری در این جوار
علتش مجهول ماند  بر بندگان
لیکن آمد  قصه انواعی بیان
بعدها معلوم شد  سهوِ قلم
واژه ای انداخت ،از یک ثبت، کَم
پیش از آن، اما، نمودند هجمه خلق
پاره شد از مالکِ آن خامه دلق
ساعتی نگذشته از آن ماجرا
آمدند   ملت از آنجا سویِ ما
هرکسی افسانه گفت و داستان
بر سعایت، شد گشوده، هر لسان
خانمی گفتا : "پُلمپَش کرده اند
تا بگیرند دیگران سرمشق و پند"
دیگری گفتا که:" دزدی کرده بود
در کفایت چون نبود بسیار سود
آن طمع پرواز کرد و حرص و آز
با ریا  می خواند قرآن و نماز"
در میانه جاهلی آمد به جوش
بد سگالی کرد با فرهنگِ شوش:
"کرده بی ناموس او گویا فرار
من خود او را دیده ام بر جِت سوار"
داد زد در آن میانه یک عوام:
"همسر حتی هست بر سارق حرام
سرقتش چون رفته از هر مرز پیش
هم خودش دزد است و هم اقوام و خویش"
مالکی آمد به نزدم با شتاب:
"من ندارم روز و شب یک لحظه خواب
چون سند زد بهر من آن نابکار
خط و امضایش ندارد اعتبار
با طل است اسنادش و ناپایدار
جعل نابی شد بدینسان آشکار"
یک ادیبی بود بینِ   جاهلان
با لغت ها فضل فرمودی چنان
گفت:" از آن واژگانِ جفت و طاق
می نهاد او بر سندها در محاق
علم حاصل گشت بر  ما از فریب
بسته گردد آن بساطش عنقریب"
بر زبان ها بود الفاظی چو نیش
خود پریشان گشتم و بسیار ریش
مانده او    در زیر پایِ روزگار
بار سنگینی به دوشِ او سوار
هرکسی او را بزد از نو لگد
تا  بلرزد   در لَحَد ارواحِ جد

ریزد  اینجا با نسیمی برگ و بار
سر فرود آرد به سستی هر چنار
می شوی تکرار در هر کوی و بام
کَی رها گردی ز افواهِ عوام ؟؟
شاید آن روزی که در قعرِ لحد
دفن می سازند از هر نیک و بد
دَم به دَم گَردی چنین در هر دهان
تا بگیرد خاکِ نسیان، داستان

آبرو    در نزدِ مردم   آب بود
صاحبش اما به وهم و خواب بود
تا که شد بیدار آن ناموس رفت
جامگان شد پاره از قاموس رفت
خود بگو اکنون که سود است یا زیان
حاصلت ، گر اعتبار    آید میان
آبرو را گر کنی هرجا مبیع
در توازن کی  رَوَد دینار و فی
گوهر و الماس هم  باشد ثمن
سهم او نآید مثالِ  سهم من

/ 0 نظر / 6 بازدید