سردفترِ ترسو (ابوالقاسم الوندی )

من بسی از واژه و شرح وبیان   ترسیده ام

از سند از ثبت دفتر بیع و صلح وارتهان ترسیده ام

گاه وحشت  بود غالب بر من و  در دفترم  

گه  فرو دادم من این ترس و نهان ترسیده ام

مارهائی  دیده ام چون اژدها  الوان بسی

از سیاهش  یا سپیدش ، ریسمان ، ترسیده ام

آمد از بالا  مکرر  سنگ ها  بر  ما   فرو

از  زمین و آسمان و کهکشان  ترسیده ام

تیرها  آمد زهرسو  چون ز کینِ ناکسان

از تفنگ و خنجر و تیر و کمان ترسیده ام

گاه آمد اجنبی از بیم  او گشتم چو موش

یک  زمانی از عتابِ  دوستان  ترسیده ام

حکم  آمد بر سرم  از بازپرس ریز و درشت

من  زِ  امرِ  قاضی ِ سردفتران  ترسیده ام

وحشتی دارم  زِ شکلِ بینی و انواعِ رُخ

جا  کُنَد خود را کسی  چون دیگران ترسیده ام

می زنم گاهی محک امهار را  با کیمیا

چون  ز جعل مهر و ضربِ آنچنان ترسیده ام

سخت کاوش  می کنم  هر متن را با ذره بین

از قلم  افتادن یک  (واو)  آن  ترسیده ام

چون  که  محجوری شود کاشف  پس  از ثبتِ سند

سالمند  آید به اینجا  یا  جوان  ترسیده ام

گرچه  ملت  جملگی  دل  می دهند از بهرِ عشق

من  ولی از عشق  و  حُبِِ  همسران ترسیده ام

چون  شود ایام عشق  و پاره  گردد عقدها

روزِ پایان  چون  طلاق آید میان ترسیده ام

مدعی گردد زیک سو  زوج  آن سو زوجه اش

(من نبودم کردم امضا)  بر زبان ترسیده ام

می خرند ما را چه ارزان  صاحبانِ مِلک و زر

می شویم  از بهرشان چون   نردبان ترسیده ام

امن   نامد  بهر ما  چون دولت و دولت سرا

باشد اینجا بس  شکایت ، بی امان ترسیده ام

/ 2 نظر / 16 بازدید
مهسا کبودو ند

توانابود هر که دانا بود

پری

ترس برادر مرگه نترس برادر