اخگر(الف.الف.طلوع)

تو ای غایب  ز دیده حاضرم باش
برای پر زدن بال و پرم باش
به سوی آسمان تا اوج بودن
ز هر سو در کنار و در برم باش
صدایم کن ، سکوتی پر ز دردم
طنین احتضار آخرم  باش
به خود وا مانده ای دورم ز هستی
برای شوق بودن محورم باش
رها گشتم ز خویش و ماندم از خویش
بیا جا نا تو خویش دیگرم باش
به کف این دل نهادم دلبری کو؟
میان خوبرویان ، دلبرم باش
بیابانم  عطشناکم ، چو باران
به اوج آسمان ابر ترم باش
ندارم چون کله بر سر، کجائی ؟
بیا بر سر نشین تاج سرم باش
اگر داری تو عزم کوی ما را
قدم بر پیکرم نه ، سرورم باش
نداری چون چنین قصدی ،بسوزان
بزن آتش به رویم ، اخگرم باش

/ 0 نظر / 12 بازدید