وهم(الف الف طلوع)

تر ا یک لحظه اینجا دیده بودم

ز وهم دیدنت ترسیده بودم

چو چشمم را گشودم رفته بودی

ز حزن رفتنت رنجیده بودم

به یاد آورده بودم روزگاری

که راهی را خطا پیموده بودم

به میزانی که سنگش ناثواب است

دلم را با دلت سنجیده بودم

ز فرط عشق واحساس محبت

ترا  هر لحظه ای پائیده بودم

به نادانی واز فرط جهالت

به احساس حسد آلوده بودم

نمی دانم ، نمی دانم خدایا

چرا در معصیت غلتیده بودم 

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
پریسا

سلام دوستم خوبی وبلاگ جالبی داری یه سری مظلب گذاشتم تو وبلاگم که فکر می کنم بد نباشه اگه ببینی