شعر و ماشین (الف.الف طلوع) فکاهی

چو ماشینی  به راه افتاده  طبعم

بکن محکم کمربندت  که گرمم

بگازم  فوق یکصد در خیابان

بسوزاند موتور درجا ، یاطاقان

مسخر می کنم هر کوره  راهی

نبیند دیدگانت  جز    سیاهی

کلاج  قافیه با  وزن   دنده

بسازد  استخوان شعر بنده

اگر من واژگانم ، شاسیم من

ز دست وزن شعرت عاصیم من

تو آن افسار معنا را نگه دار

چو فرمانی که در ماشین رود کار

چو خوانی شعر من را راکبی تو

برای حفظ جانت  واجبی تو

زنم ترکش به مغزت با مهارت

بگازم مرکب شعرم به سرعت

اگر شد شعر من در نیمه پنچر

نکن بهر کرایه بر سرم  شر

بزن بوق وبیا روی رکابم

نده با نور بالائی   جوابم

 

/ 0 نظر / 9 بازدید