معمای سردفتری (ابوالقاسم الوندی)

نگنجد نام او ،در وزنِ اشعار

نگردد فهم با  اوهام  و پندار

زِ بَس  نافُرم هست و بد قواره

شکنجه  می دهد ما را و آزار

همه  شاکی  زِ او، نالان  ز دستش

رَوَد  در چشم هر مخلوق، چون خار


شَوَد عاصی زِ هَرکس  بیش ،آن کَس

کُنَد الصاق حکمش را به   دیوار

اگر نامت بر آن  حَک گشته، ای وای

که  ای بدبخت !باشد کارِ تو زار!

نداری  زین  سپس  آرامش و اَمن

بگردی لامحاله  سخت  بیمار


بِکُن خود را مهیا تا  عیالت

کند در اولِ صف ، با تو پیکار

بکوبد  چون چماق آن را به مغزت:

(چقدر بی عُرضه ای در کسب و در کار؟!

ز فرزندت تو دوری، وقت و بیوقت

زِ چه خالی است جیبت شخصِ بیعار؟!)


پس از آن مشتری شاکی است نزدت

 تو را نفرین دهد، دشنام بسیار:

(که لعنت بر تو و بر جد و آباد

گذاری از چه ما را بر سرِ کار؟!

بگیری حق خود ،هم حق دولت

بریزم  تویِ دخلت وجه، خروار

ولی اذیت کنی ما را نه خدمت

به خدمت می رسم گردد چو تکرار)


زِ آن سو مدعی گردد تورا، ثبت

که:(دفتر از چه این سان است و خودکار؟

گواهی چوُن نمودی این نوشته؟

تو خوابی؟ یا که نشئه؟ یا که بیدار؟

مدارک از چه ناقص هست و مخدوش؟

سوادت نم کشیده شاید، این بار!

گذشتم از تو و از آن خلافت

تو چون سوتی بدادی پار و پیرار

اگر عاشق شدی کارت بسازم

بمانی زین سپس  در نزدِ دلدار

پَزَم آشی برایت ،پُر زِ روغن

که آویزان کنندت بر سرِ دار! )


اگر پیدا نشد این نامِ مجهول

بِکُن احوال ما، میزان و معیار

بگفتم آنچه من افسانه ها نیست

حقایق باشد  اندر چرخ دوار

کتابی خفته ایم و   پُر زقصه

به نسیان رفته و گُم بینِ آثار


من آن سردفترم از گنج سرشار

نه لیکن از زَر  و از سیم و دینار

چو گوهر صیقلی شد ،روح و جانم

نهادند رویِ من بس ،نیشِ پرگار

/ 1 نظر / 15 بازدید
امیر ج.محبوب

چون که صد آمد نود هم پیش ماست . با تبریک سال نود ، سری هم به وبلاگ بنده بزنید و بنده را از نظرات راهگشای خود بهره مند فرمائید . http://asnaderasmy.blogfa.com/