گوهر باران (الف.الف طلوع)

بریزد بر رخ تو گوهر زیبای باران

نشیند بر دل من حسرتی بر جای باران

بباریدم به رویت لحظه لحظه، قطره قطره

اگر من آسمانی بودم از دنیای باران

فرو می آمدم چون پای کوبان وسبکبال

می افتادم به زیر گامت از دریای باران

ببوسیدم ترا هرجا، لب و دست وسر و پا را

می افتادم چو روی پیکرت با پای باران

به سر می کوفتم خود را به روی چترت ای زیبا

به دق الباب سقفت بشکنم مینای باران

ز زیر آفتاب دیدگانت چون گریزم ؟

کجا گردم نهان چون عطر ناپیدای  باران؟

چو باران دود می گردم درون آسمانت

زتو می مانم و می آیم از فردای باران

دوباره قطره ای می گردم آسان در دل ابر

که دارم در درونم حسرت وسودای باران

 

 

/ 1 نظر / 18 بازدید