شبح(طلوع )

حکایت منظومی از داستان من وخودم  از وبلاگ  مکث :


گرفتم دستِ خود محکم به دیوار

تلو خوردم میان آن شب تار

نمی دیدم در آن ظلمت سرائی

به تاریکی نکردم عادت انگار

بدیدم یک شبح را در قفایم

که در پشتم خزیدی مثل یک مار

نگه  کردم قفا  را لحظه ای  من

نهان گردید و پنهان کرد آثار

بگفتم کون لق هرچه ارواح

بیاید تا بگردد خسته و زار

چو می دانم که امشب بسته گردد

کتاب زندگی در نزد دادار

چه بهتر زهره ام از هم بپاشد

زیارت چون کنم آن روح اسرار

توقف ناگهان کردم در این حال

کشیدم دست خود بر روی الوار

بگشتم چون به دنبال پریزی

نهان گردیده بود آن برق ، این بار

سرش آورد نزدیک آن شبح زود

به من نزدیک شد آن لحظه بسیار

دو  دستانش بیامد روی دستم

شدم یخ ، مرُدم از وحشت در این غار

چو بختک او   فتاده  روی جسمم

سبک بود وخنک  در نزد دیدار

کشید او دست من رویِ  پریزی

نکردم بهر دیدارش من اصرار

بنازم آن ذکاوت را به نزدت

که پیدا می کنی در ظلمت ابزار

بکردم برق را روشن در آن حال

بدیدم چهره ی آن روح  جبار

توقف کرده بود او کنجِ  دیوار

به من زل زد ،نبود از نسلِ اغیار

خودم را دیدم اندر چهره ی  او

لب و ابرو ، کمندِ زلف بسیار

رخش روشن چو نور ماه تابان

لبش تب خال بودی ، چشم او هار

سپس خاموش کردم من اطاقم

بخوابیدم به روی مبل ، بیکار

شبح آمد زنو در این رکابم

کنار مبل من خوابید چون یار

بگفتم قصه ی این روح سرکش

تو خود از این حکایت توشه بردار

/ 0 نظر / 11 بازدید