عالَمِ مَجاز(الف الف طلوع )

بدادند  ما را ،  یک به یک ، نعمتی  جدا

با  ریشه ی  عشق ، و  با  درخت کبریا

چون  بوده ایم  ،هریک ، به کار  خویش 

وحدت  فکند   ،   در  دلهای   ما    خدا

هریک   به   نامی   و  نشانی    و  قلمی  

آمدیم ،    و سر داده ایم     جملگی ،   آوا

محضردار   و    میرزا  و عاطفه   و   رویا 

سردفتر   و عمو   و    طلوع  و   سهبا

 در  نثر  ، رویا،  سرآمد است در روزگار

نسیم صبح می وزد  ، از  یدی     طولا

مستفیض    می کند ،   همه را ،  استاد

معلم  حق ،   کاتب بالعدل ،      میرزا

از  هر باغ ،   گلی  بچیند ،  محضردار

گنجینه ای ست  ، وبلاگ او،  از سکه و طلا

رشک  می برم  به    سردفتر عزیز

که  شرح  حادثه  می زند    ،    گویا

جادوی  نظم   معجزه ای  ست  از طلوع

به بیماری شعر ،  او هست ،  مبتلا

القصه، چشمه ای ست  زلال و تشنگان 

مهلت  تمام   شد و     نیست   فردا

اعتباری   بر  کار جهان  نباید کرد

بیایم   به خانه ات  ،  ای دوست ، حالا

 نقشی ست واقعی و مَجاز نیست 

این موشواره ، که می رود   هرجا

ثبت می شود هر  سند  در دفتر روزگار 

 سیاهه ای که ضبط  می کند  حکایت  ما

تصدیق می کنم  که  واقع  شد  به  نزدِ من

مسطوره و مراتبِ    این   قصه ی   سیاه

 

/ 4 نظر / 16 بازدید
محضردار

صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه‌ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش‌بینی نمی‌کرد و خاصیت عشق این است کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زودتر چیزها را ببینیم ببین عقربک‌های فواره در صفحه‌ی ساعت حوض زمان را به گردی بدل می‌کنند بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را مرا گرم کن . سهراب

احمدلو - اا مرند

سلام احسنت بر این ذوق ای کاش تمامی سردفتران هر شهر مثل همکاران وبلاگ نویس متحد و یک دل بودند ای کاش ...

rouya

سلام طلوع/ مطمئنی دسترسی ات مسدود شده؟ اخه پرشین بلاگ همچین امکانی اصلن نداره. یه بار بازیابی یوزر و پسورد رو امتحان کن ببین چی می شه؟ اگه درست نشد یه ندا بده که پیگیری کنم ببینم چی شده.