عطسه (طلوع )

نَفَس گر تازه گردانی  زری وار

بیاید شعر در وصفت به یکبار

کنی چون عطسه طوفانی بخیزد

بریزد  رویِ  تو دیوان اشعار

بدانم گفته ای یک واژه ای را

بساطی  بر نهی در  نافِ بازار

فروشی ،ای زری ، اشعار بنده

که  آید بر سرت یکجا به خروار

اگر خواهی    نشانم      بازگویم

شَبَح هستم ، همان موجودِ خونخوار

تو دیدی آدمی گوید چنین شعر!؟

بسازد  از نَفَس  با ذوق، آثار!؟

منم پس روحِ سرگردان و  ویلان

فرو آیم به رویت همچو  آوار

بیفتم روی فکرت مثل  بختک

به سان دلبری در نزدِ دلدار

اگر خواهی نیایم سویت ای یار

نکن پس عطسه و خود را نگهدار

/ 0 نظر / 15 بازدید