پس از سی سال گفتم وصفِ دلدار( طلوع )

شدم در حلقه ی  عشقت  گرفتار

چه فضلی داری اندر فکر و پندار

تو غمخوار منی ای دائی ای یار

حَسَن  هستی به خُلق و خوی  کردار

چه نیکو گفته  هرکس  نام  تو گفت

جواهر را تو گوئی  کرده  معیار

هنر  لیکن  به  نزد آن  کسی بود

که  رحمانی  بکرده وصف  دلدار

بنازم  لَعلِ واژه   گوهرِ  نظم

که  جوهر را  کند اینسان  پدیدار

بزرگی  جامه ای بر قامتِ توست

چه  زربفت و چه زیبا و سزاوار

نیاید شرح  تو  در بیت و مصرع

نگنجد  نامِ تو در شرح  و  گفتار

قلم   الکن  از آن اوصاف  نیکو

کتاب قصه  یا  دیوانِ اشعار

همین بس گویمت  ای اخِ  مادر

که  قومی  تکیه دارد بر توبسیار

نیالودم  اگرچه  طبع خود را

به  شرح روبهان و مدحِ اغیار

ولیکن  وصف  گل  آمد در این  نظم

چه  فخری می کنم بر شعر این بار

پس از سی سال  گفتم وصف دلدار

که  گل  آید تمیز از شاخه و خار

/ 0 نظر / 7 بازدید