زری (طلوع )

به کلیدِ محبت بگشای ز یاران  دری  ، زری
به غمزه ی  نگاه ، به پا کن عشقِ دیگری  ، زری
گفتم که گوهر است ، زری ، در دل صدف
گفتند که جواهری  و طلا و زری ،  زری
فتاد  رگبار  طبعم و توفید  به   آسمان  دلت
فرو چکید  سرشکت   به گونه ها ی  تری ، زری
خوانده ام فسانه  ز عاشقان هر دیار،بسیار 
ندیده ا م  که  برَد دل ، چو تو  دلبری ،زری
حس می کنمت  ز پشت شیشه ها و برق ها
غایب ز دیده ای  و حاضر به باوری ، زری
هرچند که نباخته ایم دل در حکم اوراق زمان
در قمارخانه اوراق روزگار ، حرف آخری ، زری
نمی دانم که سخن از  وحشتت  ز چیست؟؟
وقتی که خود زهمه کائنات  مهتری، زری
رفته ای  سخت میان فکر و پندار و سخنم
ببین که حریقی به نظم  فتاد و   شرری ،زری

/ 0 نظر / 18 بازدید