گوهر شعر(ابوالقاسم الوندی )

اگر بُهتانِ کُفران
نمی چسبید بر قامت
به تو می گفتم ای انسان
که شعر هم جاودانی ، آسمانی
 وحی باشد
چون یکی قرآن

همان چشمه که می جوشد
زلال آب از پنهانِ انسان می خروشد
لباسِ رنگ و احساس و تفکر را
چه زیبا !
بر تنِ اندیشه می پوشد

چه ناهنگام گاه گاهی
رفته بودی
رویِ کوهی
بطنِ غاری
یا که در اعماق یک جنگل
 به تاریکی و ظلمت ، آن  سیاهی
تا بزاید از تفکر واژگان
در بی پناهی

از کجا می آئی ای شعر؟!
از زمینی ؟ آسمانی ؟
ز خاکِ مُلک ما یا کهکشانی ؟
نمی دانم
تو الهامی ؟
که چون جامی
کنی مستم
به هر کنج از وجودم
هستی اما رمزِ پنهانی
پناهم دادی همچون سایه بانی
زیر آتش باری خورشید
در عمقِ بیابانی
به هنگام پریشانی

از کجائی می آئی ای گوهر؟!
که سختم در میانت بر گرفته
ژرف دریا
زیرِ بستر
صیقلی کردی وجودم را
صدف آسا
توای زیور

اگر کفران نبودی می شدم باور
که شعر هم وحی و الهام است
بریزد کو  ز حُسن و لطف آن سرور
بجوشد چون یکی  چشمه
 به وصف عشق هر دلبر
بخیزد این زلال
از عالمی دیگر
جهانی فوق و بالاتر
فراتر از  زمین و جسم و این پیکر

/ 1 نظر / 22 بازدید
علی

سلام خدا قوت یه شعر هم بگین راجع به اینکه چطور میشه فقط حق ثبت رو داد و دیگه شیرینی و نداد به محاضر[چشمک]